خامي، پژوهش علمي را سازمان داد، و اين صفت مشخصهٴ تمدني بود كه او بدان تعلق داشت، و در چنين راه نافرخندهاي منادي آن بود.
3. ارسطو (384 تا 323) و لوكيوم (335 ق م تا سدهٴ سوم پس از ميلاد). فعاليت شگفتانگيز ارسطو اوج عصر طلايي يونان را نشان ميدهد. همين وجود آثارش نه تنها اين مطلب را اثبات ميكند كه او داراي حد اعلاي يك ذهن دايرةالمعارفي بوده، بلكه مؤيد آن است كه مقدار زيادي تحقيق علمي تا زمان او صورت گرفته بود. ارسطو، برعكس معلمش افلاطون، اساساً رياضيدان نبود. او معلومات رياضي عميقي داشت، ولي خوشبختانه، بر اثر علاقهٴ وسيعي به همهٴ شاخههاي تاريخ طبيعي، اين معلومات متعادل شده بود. از اين رو، فلسفهٴ او طبعاً تجربيتر و استقراييتر از فلسفهٴ افلاطون بود. شايستگي و قدرت ذهن او چنان بود كه او در عين حال بنيانگذار منطق است. ذهن او بر هر چيزي احاطه مييافت.
ارسطو در 335 در لوكيوم1 در نزديكي آتن مدرسهٴ تازهاي بنيان نهاد. همچنان كه نام مكتب مشايي2 نشان ميدهد، آموزش در باغها صورت ميگرفت. در حالي كه استاد و شاگردان با هم قدم ميزدند.3 پس از مرگ ارسطو، مدرسه به وسيلهٴ تئوفراستوس4 اداره شد، و پس از او هم به وسيلهٴ استراتون5. اين مدرسه فقط تا سدهٴ سوم ميلادي دوام يافت، ولي فلسفهٴ ارسطو تا به امروز به صورت نيروي فعالي باقي مانده. تاريخ فلسفهٴ مشايي تا حدود زيادي تاريخ تفكر علمي است. متقابلاً، ممكن نيست بدون توصيف سرگذشت فلسفهٴ مشائي و كشمكش آن با الهيات گوناگون و فلسفهٴ افلاطوني بتوان تاريخ علم را به اختصار بيان كرد. خواننده اشارات فراواني دربارهٴ همهٴ اينها در مقدمهٴ من خواهد يافت.
4. فيلسوفان ديگر يوناني و چيني. از ميان اخلاف ارسطو، از تئوفراستوس، در پايين، در فصل مربوط به گياهشناسي سخن خواهم گفت. حيات فلسفي آن عصر بر اثر پيدايش مكتبهاي تازهٴ فكري زيادي معلوم ميشود: پورهون6 كه با اسكندر به هند رفت، رهبر شكاكان7 بود؛ اوهمروس8 (حدود 316) كوشيد تا مذهب را با موازين عقلي منطبق سازد؛ اپيكور، كه به خاطر عقايد اخلاقياش بسيار معروف است (مكتب اپيكوري، لذتگرايي9)، سنت اتمگرايي را ادامه داد؛ زنون كيتيومي10 فلسفهٴ رواقي11 را بنيان نهاد، كه تا چندين قرن (اقلاً پنج قرن) تأثير عميقي بر اخلاقيات مردم اعمال كرد، و تصور آنان را از جهان شكل، يا اقلاً رنگ، بخشيد. فلسفهٴ رواقي در